#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_587
مرا نخواهد بخشید . هیچ وقت حرفم را باور نمی کرد که برای خاطر
... آه ، عرفان ... کاش بر می
خودش بوده که تن به ازدوج با عرفان دادم "
عطا رو به دست
گشتی ... من به شهادت تو نیاز دارم ... نیاز دارم تا دلِ
بیارم ... چه وقت تصادف و بدتر از اون به کما رفتن بود ؟ " اینم از
بدشانسی من بود ... بیچاره آنسه که به انتظارش نشسته بود .. کاش می
... توانستم به نحوی به او خبر دهم
افکار پریشان و بی ربط به هم را پس زدم . نگاهم را به قطره قطره ی
مایعی که از سرم می چکید دوختم . تصویر نادیده ی عطا در آن لحظه که
عمه آن خبر وحشتناک را به او داده بود بارها برای خودم مجسم کردم ... و
باز از خودم پرسیدم چه کرده و چه حالی شده ؟
. عمه به درون آمد . کمی جا به جا شدم
نگاهش دوستانه نبود : حالت چطوره ؟ بهتر شدی ؟
. ــ ممنون . بهترم
ِچت شد یه مرتبه ؟ تو که حالت خوب بود ... یهو
به تخت نزدیک تر شد :
! بی حال شدی
romangram.com | @romangram_com