#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_586

با دیدنم لبخند زد : چی شدی یهو خانوم خوشگله ؟

... لب زدم : سرم گیج رفت .... انگار ضعف کردم

لبخند زد : چیز مهمی نیست قندت افتاده بود .... سرمو بگیری حالت جا

... میاد

... چشمهایم را بی حال بستم ، نمی دانم عمه کجا بود

.... بیچاره عموت ... اگه بدونی پشت خط چقدر بی تابی می کرد —

گشودن چشمهایم بی اراده بود : عموم ؟

آره مادر شوهرت که حالش خوب نبود گوشی رو داد به من صحبت کنم —

...دلم واسه ش سوخت اینقدر نگران حالت بود ... بهش گفتم نگران نباشه

....

بغضی که در آن لحظات گمش کرده بودم برگشت و نفسم را تنگ کرد ...

می دانستم که آن سوی خط مثل مرغ سر کنده بال بال می زده بداند

... ماجرا چیست ، بداند من حالم خوبست یا نه

چشمهایم پر از اشک شد ، من می خواستم کمکش کنم ، اما حالا شدم نمک

... روی زخمش !لعنت به من که بی گدار به آب زدم

" می دانستم

... عطا ...

پرستار که رفت مهار اشک هایم از دستم رفت "


romangram.com | @romangram_com