#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_585

َاست نه آفتابی ؛

نه ابری

رِد خاطراِت توست

!ُپر از ریز گَ

َو چقدر

چشم های من

!...به این هوا حّساسیت دارد

. دلم نمی خواست دیده بگشایم

خسته و دلزده بودم از آن زندگی که به هر طرف رو می کردم در بسته بود

.دلم خوابی می خواست که بیداری نداشته باشد... بیش از توان نوزده

بیست ساله ام سختی کشیده بودم ؛ روحی و جسمی شکسته بودم ...هر

چه خواسته بودم نبود ... نداشتم ... آرزوهایم دور بود و دست نیافتنی ،

نه اینکه بلند پرواز باشم ، آرزوهای معمولیم هم بسیار دور از ذهن می نمود

...دیگر ظاهرا هم نمی توانستم خودم را دلداری دهم ... دیگر بریده بودم ؛

! شده بود ، آنچه نباید

چشمهای خسته ام را با اکراه به روی دنیا و تنهاییم گشودم و پرستاری که

داشت سرمی که متوجه نشده بودم کی به دستم وصل کردند را چک می

. کرد


romangram.com | @romangram_com