#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_584
. کنار عمه گذاشتم : یه آبی به صورتم بزنم بیام
. ــ عینکش نوک بینی اش بود و نگاهش روی کتاب دعا
. چند دقیقه از او دور بودن و نشنیدن غرزدن هایش هم نعمتی بود
آب خنک آب سرد کن را به صورتم پاشیدم و کمی بهتر شدم . با قدم هایی
آرام دوباره طول سالن را پیمودم و دیدم که دارد با گوشی موبایلش
صحبت می کند ، آن هم با گریه ! چه گریه ای ... نزدیک تر که رفتم شنیدم
. که گفت : براش دعا کن مادر ... خودش اومد ... گوشی
متعجب به گوشیم که در دست عمه بود نگاه کردم که گفت : بیا مادر
گوشیت زنگ خورد جواب دادم .. عموته ... لرزشی عجیب به تنم افتاد "
بیچاره ی من عقد کردی ؟
" ادامه داد : مگه بهش نگفتی با عرفانِ
عطا ؟ ..
.... دوباره گریه کرد
خدایا ... چه می شنیدم ؟ احساس ضعف و سرگیجه بر من غالب شد ...
عمه چه کرده بود ؟ عطا در چه حال بود ؟ دستم به گوشی نرسیده نقش بر
زمین شدم ... بی حس و حال ... و صدای : خدا مرگم بده چی شِد عمه را
... گویی از فرسنگهادورر شنیدم و چشمهایم سیاهی رفت و
اینجا هوا
romangram.com | @romangram_com