#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_583
کار هر روزمان شده بود همین که از صبح تا شب به بیمارستان برویم و از
پشت شیشه به عرفان چشم بدوزیم . او گریه کند و من دعا بخوانم . دیگر
. کسی مانع این زن یک دنده و لجباز نمی شد و کاری به کارش نداشتند
نمی دانم ، شاید اگر عشقی نسبت به عرفان در قلبم بود از سوز جگر اشک
ِر دیدن یک
می ریختم و دعا می کردم اما آن روز ها ! ... دلم فقط بی قرا
ِم خمار بود و نگاه عاشق ... شنیدن صدایی که خنده در آن موج
جفت چش
. می زد... یاد آوری اش هم سوِز اشک به دیدگانم می نشاند
آن روز سومین روزی بود که خانواده ام رفته بودند و من تنها در کنار آن ها
زندگی می کردم ، واقعا تنها بودم ، نه هم دمی ، نه هم زبانی ! و سعی کرده
بودم خودم را وفق دهم با اوضاع جدید . امتحاناِت پایان ترم را هم با هزار
بدبختی و خواهشی که کرده بودم قرار بود که سر وقت حاضر شوم و درر
امتحان شرکت کنم و گرنه زحمات آن سال و فشرده درس خواندن هایم
.همه به باد می رفت
عمه که مرا از بالا نگاه می کرد و جز تحقیر چیزی بارم نمی کرد . حتی به
خواب همنمی دیدم که اینگونه گرفتار شوم ! کجا بود آن رویاهای زیبا ؟
از صبح سر پا بودم و احساس سرگیجه داشتم ، کیفم را روی نیمکت در
romangram.com | @romangram_com