#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_582

. هایش دل گیرم کرد

رفتند و من تنها ماندم و خانواده ای که در میانشان تنها حسی که داشتم

! غربت بود و بیگانگی

ساعتی از رفتن آن ها می گذشت و من همچنان خودم را در اتاق حبس

. کرده بودم

ــ ریحانه؟ آماده ای ؟

اشک هایم را پاک کردم و به عمه که وارد می شد نگاه کردم ، با دیدن اشک

هایم گفت : واسه رفتن خانوادت داری آبغوره می گیری ؟

جواب این حرفش راندادم : واسه چی آمده شم ؟

حرکتی به سر و گردنش داد : یعنی نمی دونی می خوایم بریم بیمارستان ؟

اخم هایم در هم بود : بیمارستان واسه چی ؟

جز حق به جانب بودن ژست دیگری بلد نبود بگیرد : وای... قربون اون دلِ

گنده ت که عین خیالتم نیس ... نمی دونم مادرت رو چه حسابی تو رو

شوهر داد ؟

تحمل این گونه رفتارهایش را نداشتم اما لب فرو بستم . لعنت به من

! ...لعنت

بی حرف برخاستم و حاضر شدم تا به همراهش به بیمارستان بروم " شاید

. با رفتن من فرجی می شد


romangram.com | @romangram_com