#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_581
ــ قربون تو داداش مهربونم برم ... نگران من نباش ... دعا کن عمو عرفان
... زود خوب بشه
بغض داش : دلم برات تنگ میشه ... وقتی تو خونه نیستی اونجا خیلی
! دلگیر میشه
. اشکهایم را کنترل کردم : برو عزیزم .. منم زود میام
بر خاستم و با تمام وجود ، در آغوشش کشیدم . بوسیدمش و مثل همیشه
مهربانی خرجش کردم و تادم در بدرقه اش کردم ... دلم نیامد طاها و رها
را نبینم ... به سالن رفتم ... آخرین لحظه هر دو را بغل کردم و بوسیدم
..رها کودکانه اشک هایم را پاک کرد : آبجی تو با ما نمیای ؟
. نتوانستم حرف بزنم ... بغض داشت خفه ام می کرد
. طاها پرسید : آبجی کی میای ؟ من خیلی دلم واسه ت تنگ میشه
سخت بود ندیدن آن ها که نفسم بودند ... نمی دانستم تا کی قرار است آن
ها را نبینم ! دلم از همان لحظه برایشان بیتاب بود ... اولین بار بود از آنها
!!... جدا می شدم ... سخت بود ... مثل جان کندن
دیگر مهار اشک هایم به اراده ام نبودند .... اشک ها به پهنای صورتم می
باریدند ... اشکی که در چشم مادر نشست دلم را گرم کرد . او انقدر هم که
! نشان می داد از من دلزده نشده بود
عزت هم سفارش کرد مواظب خودم باشم ... رفتن او هم با همه ی بدی
romangram.com | @romangram_com