#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_580

!اصلا کدام شوهر ؟

هر چه خواهش کردم با تندی بیشتر مادر رو به رو شدم . خیلی بد کینه ام

را به دل گرفته بود . کاش می توانستم بی عذاب وجدان از آن بازی که

عرفان راه انداخت و مرا هم نقش اول داد حرف بزنم ، افسوس که با آن

حال و روز او دلم نمی آمد ... دیگر از بی مهری کردن می ترسیدم ... می

ترسیدم عرفان که به هوش بیاید مرا بابت این کار نبخشد .از این گذشته

چه باید می گفتم ؟ می گفتم به ازای مبلغی که از سوی عرفان دریافت می

کردم همه تان را به بازی گرفتم ؟

آن وقت چه فکری در موردم می کردند ؟ چطور بر خورد می کردند ؟

گوشه ی اتاق نشستم و مادر بی تفاوت همه ی وسایل را جمع کرد : مواظب

. خودت باش

تصویر رقصانش را در پس پرده ی اشک تماشا کردم ... چند دقیقه ی دیگر

صدای خداحافظیشان به گوشم رسید و گریه ی بی صدایم به هق هق

تبدیل شد که رضا با اتاق آمد : آبجی ؟

. از او خجالت کشیدم . اشک هایم را پاک کردم

. ــ کاش من می تونستم بمونم ... هر چی اصرار کردم مامان اجازه نداد

لبخند تلخی بر لبهایم نشست ، مادر قصد داشت تنبیهم کند .. به او حق می

! دادم اما او که از چیزی خبر نداشت


romangram.com | @romangram_com