#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_579
او چه می دانست از احساسات من ؟ از کی اینگونه ناعادلانه قضاوت می
کرد ؟ چرا اینقدر بی رحم شده بود ؟
اشک هایم به روی صورتم راه گرفتند : من نمی مونم ... اگه عطا بفهمه می
... میره از غصه
نگاه پر از سوالش متعجب در چشمانم نشست : عطا ؟ الان دیگه داری غصه
ی او طفلک رو می خوری ؟ شرم کن ریحانه ... دیگه نمی تونی مثل قبل با
دست پس بزنی با پیش بکشی ! الان باید فقط به شوهرت فکر کنی و
... براش دعا کنی که بر گرده
من به خاطر مدرسه ی بچه ها باید برم ... شاید یه چند روز دیگه بر گشتم
... البته امیدوارم تا اون روز به هوش اومده باشه و حالش خوب باشه
نالیدم : پس من چی ؟ کار و دانشگاه من چی میشه ؟
تو که دیگه نیاز به وار کردن نداری ... دانشگاهتم... نمی دونم تناس —
. بگیر یه جور راست وریستش کن ... من که سر در نمیارم
. من این همه زحمت نکشیدم که نتیجه ش بشه این ... من باهاتون میام —
لحنش تند شد : چرا متوجه نیستی ؟ تو دیگه یه دختر مجرد نیستی که
بتونی هر کار دلت خواست بکنی ... باید طبق خواسته ی شوهرت کار کنی
. الانم که او به این روز افتاده ، باید هرچی خانواده ش گفتند بگی چشم
می خواست راه و رسم شوهرداری به من یاد دهد . آن هم در آن موقعیت
romangram.com | @romangram_com