#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_576

... به مادر پناه بردم : مامان شما یه چیزی بگو

! عمه گفت : چی باید بگه ؟ هر کی می خواد بره آزاده.. اما تو باید بمونی

عزت هم بی فکر تر از او : آره بابا خب بمون.. راس می گن ! خوبیت نداره

.

! وای که حرفش چون پتک بر سرم کوبیده شد . دلم فریاد می خواست

... ــ مامان

نگاه مادر دوباره سرد شده بود. دوباره مرا به حال خودم رها کرده بود ...

!حق داشت . حق داشت

... ــ من بر می گردم ... اگر

چنان فریاد کشید و بر سینه کوبید که بی اراده سکوت کردم : خدایا منو

مرگ بده از دست این عروس زبون نفهم ... داره با آبروی من بازی می کنه

....

به فکر پسرش بود یا آبرویش ؟

حاجی هم عصبانی شد : عروس ؟ !حق نداری پاتو از این خونه بیرون

... بذاری وگرنه من می دونمو تو

چرا در مورد شناخت آدمها اینقدر ضعیف عمل می کردم ؟

رو به مادر با همان صلابت و لحن خشک و جدی گفت : زری خانوم شماو

آقا عزت می تونید برگردید اما عروسم می مونه و تا وقتی عرفان به هوش


romangram.com | @romangram_com