#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_575

خونم به جوش آمده بود . خودم با آن همه فشار عصبی و گیر و گرفتاری ،

. در خواست های غیر منطقی او هم قوز بالا قوز

ــ من بمونم به هوش میاد ؟ اگه اینطوره بشکنه قلم پام اگه بخوام از این

خونه بیرون بذارم چه برسه برم تهرون ... چرا متوجه نیستید ؟ تعطیلات

تموم شده منم باید برم به درس و دانشگاهم برسم .. منم هزار تا بدبختی

... دارم

جوابش خیلی مسخره بود : تو که بدبختی داشتی بی جا کردی پسره منم

با پا قدم نحست به روز سیاه نشوندی ... لال شده بودم تو رو برای عرفانم

... نمی گرفتم

اشک هایش چه راحت روان می شد ... خصلت مادرانه اش با آوردن نام

. عرفانمی جوشید

سعی کردم محکم باشم : الانم دیر نشده ... وضعیت عرفان که مشخص

... نیست اما من می تونم نحسیمو از زندگیش بگیرم و برم پی کارم

حاجی استغفروا ....گفت: آروم باش دختر ... عمه ت حق داره ... کجا می

خوای بری ؟ در و همسایه چی می گن ؟ فامیل چه فکری می کنن ؟

خدا یا من دلم به ماندن نبود ! دلم با عرفان .. با عمه و با هیچ کدام از

اهالی آن خانه نبود . گندی به زندگیم زده بودم که نمی دانستم چگونه می

! توانم درستش کنم . شاید رفتن بهترین راه بود ... اما نمی گذاشتند


romangram.com | @romangram_com