#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_574
و فروتن شبیه پدرشان ، و چه بهتر از این ؟
. دم صبح بود و خنکای صبح ، اما دلم چقدر داغ و غمگین بود
علی ما را رساند و به بیمارستان بازگشت ... فضای خانه را غم گرفته بود !
... چند روز پیش جشن و شادی و
به اتاق رفتم . لباس هایم را عوض کردم ، سرم از بی خوابی به دوران
افتاده بود . تمام شب را در بیمارستان گذرانده بودیم . چه شب سخت و
! وحشتناکی
. تصویر عرفان لحظه ای از مقابل دیدگانم پس نمی رفت
سر سجاده که نشستم بار دیگر اشک هایم روان شد .. این بار آرامش گرفتم
.دعا کردم ، برای به هوش آمدنش .. برای رهایی خودم و عطا ... اینک من
در بند تر از عطا بودم... اگر می فهمید ! قیامت به پا می کرد ... مگر حرفم
را باور می کرد ؟ نه ... همه ی دل گرمیم به این بود که عرفان برایش
.... توضیح دهد و عرفان هم که
روی واقعی عمه را وقتی دیدم که چهار روز بعد در حالی که هیچ آثار
بهبودی در وجود عرفان دیده نمی شد مادر گفت قصد داریم به تهران
بازگردیم . چنان ننه من غریبم بازی در آورد که همه انگشت حیرت به دهان
گرفتند : تو خجالت نمی کشی شوهرت افتاده رو تخت بیمارستان اونوقت
با خیال راحت می خوای بری ؟ به تو هم می گن زن ؟
romangram.com | @romangram_com