#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_573

شرجی و بوی دریا و نسیم نه چندان خنکی که می وزید رها کردم ... بد

... یمن و بد شگون ! من زندگی مادرم را

ــ ریحانه ؟

برنگشتم به سوی مادری که صدایش را امواج نگرانی فرا گرفته بود .

دستش که به دور شانه ام حلقه شد نگاه اشکبارم را به چشمهایش دوختم

:مامان ؟

... پیشانی ام را بوسید : ناراحته به دل نگیر

بغضم را فرو خوردم : کی گفته هر وقت ناراحتیم می تونیم دیگرانو تحقیر

کنیم و آروم بشیم ؟

شانه ام را فشرد : من نگفتم می تونیم اینکارو کنیم ... من فقط می گم

... درکش کن

. سخت بود درک کردن زنی که عقلش فقط به چشمش بود

با هم از بیمارستان خارج شدیم . علی در هم و غمگین بیرون ایستاده بود

با دیدنمان جلو آمد : میرید خونه ؟

. مادر گفت : بله پسرم

. ــ بفرمایید شما رو می رسونم

در آن مدت که مهمانشان بودم دریافته بودم هیچ کدام از بچه ها مادرشان

را برای اخلاق و رفتار الگوی خود قرار نداده اند . همه مهربان و با معرفت


romangram.com | @romangram_com