#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_572
مادرید نه ،اما خیلی نگرانم ... منم حالم بده ... اما جز دعا کاری ازم بر
... نمیاد
خودش را تکانی داد و رو گرفت : پس بشین دعا کن این بدُیمنی و بد
. شگونی ازت دور بشه
با شنیدن این حرف شوک زده و مبهوت خیره اش ماندم : عمه ؟ !من بد
ُیمن و بد شگونم ؟
اخمهایش همچنان در هم بود : آره اگه بد یمن نبودی زندگی مادرت با به
... دنیا اومدنت از هم نمی پاشید
... نمی توانستم این بار سنگین حقارت را دوام بیاورم ... خدای من
! سنگینی بغضم دو چندان شد اما نباریدم : متاسفم برای طرز فکرتون
حاجی ناراحت گفت : بس کن خانم .. این حرفا کدومه ؟
صدای سرزنش بار مادر را در حالی که راهروی طولانی مقابلم را طی می
کردم شنیدم : عمه جون چرا با دخترم اینجور حرف می زنی ؟ انگار مقصر
... ریحانه ست .. خب اتفاقه برای هر کسی ممکنه پیش بیاد
نداشته اش چه جوابی سر هم کرد و ناراحتیش را
نفهمیدم عمه با منطقِ
. چگونه بر سر مادر خالی کرد
در محوطه ی باز بیمارستان ایستادم ... نفس حبس شده ام را در هوای
romangram.com | @romangram_com