#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_571

دل نداده بودم که از دیدنش در آن حالت که با مرگ دست و پنجه نرم می

کرد دیوانه شوم اما دل داشتم .. نگرانش بودم ولی خب به قول مادر با

. آنجا ماندن کاری از دستم بر نمی آمد

. نگاه خیسم را گرفتم و بی حرف با او همراه شدم

به آن سوی سالن رسیدیم عمه بی حال و گریان در کنار حاجی نشسته بود .

با دیدنم لب گشود : بمیرم واسه تازه دامادم ... این چه بلایی بود دامنمونو

. گرفت

... نگاهش به من عجیب بود . سرد و

فقط سرمایش را حس کردم . چیزی در خود داشت که نتوانستم درک کنم

. اما هر چه بود خوشایند نبود

... مادر گفت : عمه جان بلند شید بریم خونه .. اینجا موندن که

... اخمهایش در هم رفت : نه ! مگه دلم طاقت میاره ؟ تو خونه دق می کنم

. لحنش چقدرتند بود گویی ما را مقصر می دانست

با همان صدای گرفته و خش دار گفتم : اگه خبری بشه که ما رو بی خبر

... نمی ذارن ... اینجا فقط به خودتون سختی می دید

نگاهی ناراحت به من انداخت : تو برو ... مندلم طاقت نمیاره ... برو

... راحت بگیر بخواب

چشمانم از حیرت باز ماند : منظورتون چیه ؟ منم شاید اندازه ی شما که


romangram.com | @romangram_com