#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_570

. حلا...حلالم کن

از آغوش مادر بیرون آمدم و بر خاستم . از پشت شیشه به او که ساعتی

ما رفته بود نگاه کردم .. نگاهی اشک آلود ... دلم برایش می

پیش به کُ

! سوخت . برای خودم بیشتر از او ... برای عطا بیشتر از خودم

*

شب فرو می افتاد

به درون آمدم و

...پنجره ها رابستم

باد با شاخه در

آویخته بود

...من در این خانه

!تنها...تنها

غم عالم به دلم

...ریخته بود

هوشنگ ابتهاج

دست مادر بر شانه ام نشست : بیا بریم مادر .. اینجا بودنت که چیزی رو

. عوض نمی کنه


romangram.com | @romangram_com