#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_569

کنارام نشسته بود . با چشمان اشک بار ... بآن همه اشک باز هم بغض

داشتم ... بی پروا خودم را به آغوشش انداختم : مامان این چه شانسیه

من دارم ؟ چرا اینقدر باید بدبخت باشم ؟

غمگینم اشک ریخت .

مرا به سینه فشرد و بی صدا به همراهم ، برای دلِ

نوازشم کرد و از دردم کاست.. اما آن همه درد چگونه درمان می شد ؟

بغض آلود ادامه دادم : چرا اینجوری شد ؟

سرم را بوسید : توکل کن به خدا ... همه چی درست میشه ... من دلم

... روشنه

او دلش به آمدن عطا هم روشن بود ... پس چرا نشد ؟ حالا هم روشن بود

... به هوش آمدن عرفان

"

" ! برای

وقتی به یاد می آوردم با آن چهره ی پانسمان شده و ماسکی که روی

صورتش بود خواسته بود مرا ببیند اشک در چشمانم جمع می شد ... چقدر

! کبودی و زخم ... چقدر نا امیدی و حس مرگ

دستم را گرفت و فشرد : ریحانه ... عزیزم ... من ... من داشتم می رفتم ...

به .. به قولم عمل کنم اما .... نشد ... منو ... منو ببخش ... حـ ...


romangram.com | @romangram_com