#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_568

... چقدر تلخ بود ... نباید اعتماد می کردم

ِر خودم ،

مدام این کلمات را با خودم تکرار می کردم اما ... هنوز به اجبا

شعله ی امیدی ناچیز را در دلم روشن نگاه داشته بودم و گرنه از پا در می

. آمدم

وقتی ساعت از ده گذشت و باز هم خبری نشد و بازگشتمان به تهران به

ناچار عقب افتاد تقریبا "مطمئن شده بودم که رو دست خوردم . عرفان

! سرم را کلاه گذاشت .. آن هم چه کلاه گشادی

مانده بودم حقیقت را بگویم یا بگذارم وقتی به تهران برگشتم ؟ اگر اینجا

در مورد آن بازی غیر منصفانه حرف می زدم خیلی بد و شدید مورد

شماتت قرار می گرفتم ، هم جای خودم هم جای عرفان ، و من با آن وضع

. روحی داغان تحمل نداشتم

تنها بودم .. تنهای تنها ... مادر ! چه وقِت کینه به دل گرفتن بود ؟

سرم را به دیوار تکیه دادم . چشمهایم را بستم و آن لحظات سخت را به

یاد آوردم ... کسی هم از من بد بخت تر و بد شانس تر وجود دارد ؟ !چرا

به هر دری که می زدم شش قفله بود ؟ چرا ؟ اشک های گرمم از گوشه ی

. پلک های بسته ام روان شد و گونه های سردم را خیس کرد

نشستن دست گرمی به روی دستم باعث شد چشم باز کنم . مادر بود ..


romangram.com | @romangram_com