#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_567

! کنم ؟ مادر که دیگر مرا نمی دید

بدون حضور عرفان که گوشیش هم خاموش بود میز ناهار چیده شد و

. همه به سر میز دعوت شدیم

ظاهرا این امر عادی بود که دیگران را از خود بی خبر بگذارد . برای من

.. نکند رفته باشد و

... عادی نبود .. زنگ خطر بود "

"

نتوانستم چیزی بخورم ، یعنی چیزی از گلویم پایین نرفت ! دیگران هم این

بی اشتهایی را ربط می دادن به دیر آمدن عرفان ... حق داشتند . دلیلش

! همان بود اما دردم چیز دیگر

چقدر از شوخی های بی مزه شان در این مورد بدم می آمد . خیلی زود به

اتاق رفتم تا در تنهایی شاید بتوانم کمی بیندیشم ... نوش دارو پس از

! مرگ سهراب





ساعت از هشت شب هم گذشت و خبری نشد . تلفنش هنوز هم خاموش

بود ... حالا دیگر عمه خونسرد نبود .. همینطور حاجی ... و من با یک دنیا

پشیمانی در خود فرو رفته بودم " او مرا بازی داد "! و رسیدن به این باور


romangram.com | @romangram_com