#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_566

... ظاهرا خبری نبود

... ــ چرا تو آفتاب می گردی مادر ؟ بیا بالا

نگاِه سرد و بی تابم را به او دوختم .. بلد نبودم به خاطر عرفان ادای

عاشقی در بیاورم اما خجالت کشیدم از اینکه فکر کند بی قرار بازگشت او

. هستم

لبخند زد : سرت خوب شد ؟

. ــ بله .. بهترم

. ــ بیا بالا الان میاد ... نگران نباش

. حرص خوردم . من نگران چه بودم و او چه فکر می کرد

بی حرف به سمت پلکان رفتم که صدای توقف ماشینی باعث شد بایستم

. ...اما عمه نا امیدم کرد : حاجیه .. ریموتو می زنه ، بیا تو که گرمه

بی حال از پلکان بالا رفتم با لبخند دستش را پشت کمرم گذاشت : عزیزم

. صورتت قرمز شده ... برو یه کم خنک شو

حالم بد بود ، از درون داشتم خودم را می خوردم ... عرفان کجا بود ؟

با آمدن حاجی و عزت سلام کردم حاجی پیشانی ام را بوسید ... محبتشان

. شرمنده ام می کرد

مرا درک می کرد ؟ با که می توانستم در موردش صحبت

چه کسی حالِ


romangram.com | @romangram_com