#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_565

نگاهم بی اراده به مادر دوخته شد هنوز هم بی تفاوت بود به من . به

. لبخند های نمکین عارفه و الهه پاسخ دادم و در کنار عمه نشستم

ــ عه .. چرا چشمات پف کرده عزیزم ؟ گریه کردی ؟

. ــ دیشب ... خوب نخوابیدم عمه .. سرم یه کم درد می کنه

. ــ خدا نکنه عزیزم .. بذار بگم قرص بیارن تا آروم شی

... عذاب وجدان داشت مرا از پا می انداخت . عمه یک طرف عطا هم

. نفس عمیقی کشیدم : . ممنون میشم

خدمتکارش را صدا کرد و طلب قرص کرد . با آن دود و دمی که با قلیان به

راه انداخته بود سرم بیش از پیش گرفت . قرص را که خوردم با عذر

خواهی بر خاستم و به حیاط رفتم . منتظر خبری از سوی عرفان بودم ...

!! اگر می رفت و مرا به حال خود رها می کرد

سعی کردم افکار منفی را پس بزنم ... به خودم دلداری دادم ... حق طلاق

...حق طلاق به چه کارم می آمد وقتی دستم خالی می ماند ؟ چرا به این

فکر نکرده بودم ؟

پی بردن به اشتباهی که می توانست تمام آینده ام را تحت الشعاع خود

قرار دهد بی قرارم کرد . چرا تا آن ساعت خبر نداده بود که پول را به

حسابی که گفته بودم واریز کرده یا نه؟

طول حیاط را چند بار پیمودم و به انتظار آمدنش بالا و پایین رفتم . اما


romangram.com | @romangram_com