#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_564

صدای نفس هایم را می شنید : من بی گناهم ریحانه ... این یکی رو که

دیگه باور می کنی ؟؟

" عشقش " را .. افسوس که دیرشده بود

! همه را باور کرده بودم ... همه ی

ــ منتظرم می مونی ؟

... بغض صدایش دیوانه ام می کرد : می مونم

. نشنید ! تماس قط شد

. آنگونه گریستن و زار زدن دسِت خودم نبود

گاهی سکوت

یعنی اما

یعنی اگر

یعنی هزار و یک دلیل

........ که " دل " میترسد بلند بگوید

با یک سردرد وحشتناک و چشمان پف آلود از آن همه اشک ریختن آبی به

صورتم زدم و به سالن رفتم . مادر و عمه نشسته بودند و الهه و عارفه هم

.سرگرم تلوزیون بودند

عمه با دیدنم با لحنی شادان گفت به به عروس گلم : بیا اینجا ببینمت مادر

...


romangram.com | @romangram_com