#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_563
بودم شوخی کردنو نشونش می دادم چشممو به روی بزرگتریش می بستم
. و حقشو کف دستش می ذاشتم
خدا یا .. طفلک" عطای من ! " اشک بود که هجوم آورد به چشمانم و به
. سوزشی عجیب افتاد... جلوی دهانم را گرفتم تا هق هقم را نشنود
! خودش هم آن بحث را دوست نداشت .. نه .. متنفر بود
ــ خب .. چه خبر ؟ بهت خوش می گذره ؟
صورتم با آن همه اشک به آنی خیس شد : تو که نیستی خوش نمی گذره
...
... نفسش را بیرون داد : اگه بدونی چقدر هلاک یه لحظه دیدنتم
چرا واژه ها را گم کرده بودم ؟
پر غم و با خسرت گفت : شبا فقط با خیال تو می خوابم ... صبح که چشم
ِز چشمای توئه
! باز می کنم اولین چیزی که جلو چشمام میاد نا
با آن همه اشک و بغض نمی توانستم حتی لب باز کنم ، چه رسد به اینکه
. کلامی بگویم
ــ ریحان جانم ؟
به سختی و میان گریه گفتم : جانم ؟
چه بی تاب و بی قرار شد : قربون صدات بشم .. گریه می کنی ؟
romangram.com | @romangram_com