#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_561

با دیدنم رو گرفت : وسایلتو جمع کن .. فردا بر می گردیم . در ظاهر قرار

. بود با خانواده بر گردم و عرفان یک هفته ی دیگر به تهران بیاید

ــ مامان ؟

رو انداز لطیفی را به روی رها و طاها کشید و به سمت در رفت : دارم به

عمه تو جمع کردن ریخت و پاشا کمک می کنم خدمتکارش نمی رسه همه

رو انجام بده ... عمه حرص می خوره ... توام بیکار نمون بیا کمک مادر

. شوهرت

مادر شوهر را با حرص و طعنه گفت ... رفت و من هم با همه ی بی

. حوصلگی و خستگیم بر خاستم تا به " مادر شوهرم " کمک کنم

. شب سختی را با آن همه فکر و خیال گذرانده بودم

... قبل از ظهر بود که طاها بیدارم کرد : آبجی تلفنت زنگ می خوره

. گوشی را به دستم داد

صدایم گرفته بود ، بی آنکه فکر کنم چه کسی ست گفتم : الو ؟

. ــ سلام

عطا ؟

.راست نشستم و موهای پریشانم را پشت گوشم فرستادم : سلام

صدای بم و خوش آهنگش مثل همیشه نبود ... غصه داشت ، بیشتر از

همیشه : خوبی عزیز دلم ؟


romangram.com | @romangram_com