#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_560
گیرم و همه چیز رو بهشون می گم ... جز اینکه تو هم از این بازی خبر
... داشتی.. نمی خوام در موردت فکر نا به جایی بکنن
لبخندی دل گرم کننده زد : همیشه می تونی روی کمک من حساب کنی ..
حتی وقتی اینجا نیستم . شماره تماس بهت می دم .. با من در تماس باش
.
. لبخندم بی اراده بود . مهربانیش به دل می نشست : ممنون
. به سمت در رفت : بازم می گم نگران نباش . از طرف من خیالت راحت
بیرون رفت ... نگاهی به اتاق شلوغ و پر از ریخت و پاش انداختم ...
چقدر خسته بودم ... اما دوست داشتم وقتی از اتاق بیرون بروم که هیچ
! کس در سالن نباشد . حوصله ی رو برو شدن با هیچ کس را نداشتم
صبر کردم تا سکوت سالن را گرفت ، آن وقت بیرون رفتم و به اتاقی که در
آن چند روز در اختیارمان قرار داده بودند رفتم. مادر آنجا نبود اما طاها و
. رها در خوابی شیرین فرو رفته بودند
لباس هایم عوض کردم و مو های بافته شده به سبک هندی ام را باز کردم
...گل های مریمی که لا به لای موهایم بود را در مشتم گرفتم و بوئیدم ...
چه عطر خوشی داشت ... چشم هایم را بستم و بار دیگر اتفاقات را با خود
مرور کردم ... می خواستم برسم به بازگشت عطا که در باز شد و از عالم
. خیال بیرون آمدم ... مادر بود
romangram.com | @romangram_com