#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_557
. شد
هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم چنین سرنوشتی داشته باشم ... عاشق
. شوم و برای عشقم چنین کاری کنم ... عاقبتم را ه خدا داند
مراسم کم کم خلوت شد و مهمانان رفتند و عمه ذوق زده اتاق را خلوت
... کرد برای
عرفان پشت پنجره رفت ، پرده را پس زد و نگاهی به بیرون انداخت : بذار
. دلشون خوش باشه ... ما هم هر کدوم سهممونو از این بازی گرفتیم
آن همه فشار تلخ تر از آنچه بودم نشانم می داد : شما رسیدی .. من هنوز
... بلا تکلیفم
به طرفم برگشت . نگاهش سر تا پا و سپس چهره ام را کاوید : تو هم می
... رسی ... به خیلی بیشتر از اونی که تصورشو بکنی
لحنش مشکوک بود . چشمانم را با کنجکاوی به دیده اش دوختم :
منظورت چیه ؟
لبخند زد . دست بالا آورد و لبه ی شالم را گرفت و اندکی عقب کشید .
راضی نبودم حتی یک تار از موهایم را ببیند ... حالا هر عنوانی که به ظاهر
. داشت ! باز هم فرقی نمی کرد . دستش را پس زدم
! ــ زیبا بودی ... زیباتر شدی
. ــ من برای رسیدن فردا لحظه شماری می کنم
romangram.com | @romangram_com