#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_556

کرده بودم ... قرار نبود او چیزی از موضوع بداند اما من که می داستم ..

این خوشی هایی که می دانستم دوامی نخواهد داشت چقدر او را به وجد

! آورده بود ، آنقدر که غم و غصه ی رفتن الهام را به فراموشی سپرده بود

دلم می خواست جمع را ترک کنم و با درد خودم تنها بمانم ... کاش زود آن

جشن دروغین به پایان می رسید . عذاب وجدان بغض بر گلویم نشانده بود

، نفسم گرفته بود و ومهار اشک ها از دستم می رفت و خودم را می باختم

پر امید عمه اینگونه بازی کنم ؟

..چطور توانستم با دلِ

!ــ کار خودتو کردی ، اخم کردنت دیگه واسه چیه ؟

نگاه پریشانم را از زمین گرفتم و به مادر که نگاهش کاملا غریبانه بود

... چشم دوختم . کاش درکم می کرد . کاش می توانستم بگویم

. به دلم زخم زد و گذشت

عرفان مهربان نگاهم کرد : یه کم دیگه تحمل کن الان مهمونا می رن و

. راحت میشی

! لحن آرامش کمی از آن همه بی قراری را گرفت... فقط کمی

عرفان به آنچه می خواست رسیده بود ... من چه ؟ هنوز دلهره داشتم . هر

. چند کم بود اما آزار دهنده بود

با همه ی مخالفت قلبیم عکس های دونفره ای از این بزم به یادگاری گرفته


romangram.com | @romangram_com