#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_551

سبک پسندیده بودم ، بی انصافی نکرده بودم ... این فقط یک بازی بود ،

خرج اضافه چرا ؟

عمه کوتاه آمد حلقه ها را دست به دست چرخاند و به همه نشان داد .

... حاجی .. مادر .. عزت ... الهه و عارفه و علی و رضا و

همه تبریک گفتند به جز مادر . قلبم هر بار که چنین حالتی را می دید می

. گرفت . حالم بیش از پیش بد می شد

برای تعویض لباس به اتاق رفتم ، شالم را که خیس از عرق بود برداشتم .

موهایم را باز کردم و خواستم دوباره ببندم که گوشی در جیبم لرزید ...

دیدن شماره ای که روی صفحه بود قلبم را از جا کند ... آب دهانم را فرو

. دادم ... عطا بود

... پاسخ نمی دادم ... نه ... نمی توانستم

آنقدر پاسخ ندادم تا تماس قطع شد زانوهایم می لرزید بر زمین نشستم ...

" "خدایا

.

چند دقیقه بعد ضربه ای به در خورد و در پی آن عزت در را گشود گوشی

! موبایلش را به طرفم گرفت : عطاست ... میگه جواب ندادی

دستم هم میلرزید بی حرف گوشی را گرفتم . عزت رفت و من با صدایی

. که سعی می کردم خونسرد باشد : سلام


romangram.com | @romangram_com