#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_550
رفتن مادر با بغض نگاهم کرده بود . هنوز دلش را به دست نیاورده بودم ...
. می دانستم ممکن ست خودم را ببازم و کم بیاورم و آن کنم که نباید
ــ خیلی به هم ریخته ای ... متاسفم . اوضاع خیلی زود همون میشه که تو
. می خوای
ِس بدی دارم
. نگاهم را از حلقه های رو به رو گرفتم و نگاهش کردم : ح
لبخندش مهربان بود : درک می کنم . به نظر خودت داری ریسک می کنی
...من حال تو رو ندرام چون به خودم مطمئنم ... تویی که داری به من
. اعتماد می کنی حق داری پریشون باشی
. ــ امیدوارم شناختم از شما به خطا نرفته باشه
خندید و عمیق نگاهم کرد : عطا چطور ندیدن تو رو طاقت میاره ؟
اخم کردم به نگاهش : بالاخره ما نفهمیدیم شما پسر عمه ای یا پسر خاله ؟
! با صدای بلند خندید : عجب زبونی داری تو
. لبخندم را مهار کردم دلیلی نداشت با او بخندم
***
عمه حلقه های ساده ای را که خریده بودیم دید و اخم کرد : چرا اینقدر
ساده ؟؟
. ــ ریحانه پسندید ... منم از سلیقه ش خوشم اومد
romangram.com | @romangram_com