#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_549

عمه خندان گفت : سکوت علامت رضایته ... مبارک باشه ... ان شاالله تا

هستید یه عقد ساده و یه جشن کوچیک بعد از اون سر فرصت یه جشن

. مفصل

مادر لب برچیده بود و کلامی نمی گفت . عزت خندان بود و راضی ، و

عرفان ساکت و آرام . دلم کمی آشوب بود ... همین حد هم حس خوبی نمی

! داد... حسی بد شبیه به خیانت !اما چه کنم که چاره نبود

خدمتکار آمد و شیرینی چرخاند و همه دهان" شیرین "کردند و من به کام

"چه دردی بود به جانم افتاده بود ؟ پشیمانی بود ؟ نه ... با

خود "زهر ...

آن عزم راسخ پشیمانی جایی نداشت ... پس چه بود ؟ نگرانی ... نگرانی

... برای عطایی که در بند بود و دستش کوتاه ... عطایی که

با عذر خواهی جمع را ترک کردم و به حیاط رفتم . حالت خفگی به من

. دست داده بود نیاز به هوای تازه داشتم

... مرا ببخش عطا

" اشک هایم سیل آسا بر گونه هایم روان شدند "

باور کردنی نبود ... همه چیز به سرعت پیش می رفت ... فقط دو روز دیگر

. در آنجا بودیم و عمه برای فردا قرار عقد گذاشته بود

با عرفان به خرید حلقه رفتیم ... پیشنهاد عمه بود که تنها برویم . هنگام


romangram.com | @romangram_com