#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_547
... دخترتو ببینی
حاجی اینبار ادامه ی حرف عمه را گرفت : مگه قرار نیست بیاید اینجا
زندگی کنید ؟ دیگه از کدوم دوری نگرانید ؟
نگاهم به دهانش خیره ماند . من چه بی خب مانده بودم ... مادر چقدر با
. من غریبه شده بود
عزت پاسخ داد : من که دلم به اومدنه اونجا نه دلخوشی داریم نه کار و
.... کاسبی درستی .... اوضاع خیلی خرابه ... اما زری هنوز دل نداده
عجب ! چه قول و قرار هایی که رد و بدل نشده بود! اینها هیچ کدام مهم
نبود ... یعنی فعلا مهم نبود ... مهم این بود این امر آنچنان پیش برود که
. من می خواهم
مادر گفت : ممنون بابت کاری که پیشنهاد دادید ... خدا خیرتون بده ...
اینطور خیلی از مشکلات ما حل میشه ... اما ریحانه فعلا به خاطر درسش
. باید تهران بمونه و من هم ترجیح می دم تا پایان درسش تهران بمونم
عزت گفت : زری و بچه ها هم که تهران بمونند من میام خدمت شما هر
. چند یک وقتی می رم می بینمشون
معلوم نبود چه پیشنهادی از حاجی گرفته که اینگونه سنگ در اینجا ماندن
. را به سینه می زند
حاجی با خنده گفت : به هر حال ما همه جوره با دل شما راه میایم ....
romangram.com | @romangram_com