#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_546

تصورش را می کردم دلخور بود . با این حال اصلا نمی توانستم با دلم کنار

بیایم و به با دلش راه بیایم ... حتما بعد از اینکه متوجه نیتم می شد و

عطا برمی گشت مرا می بخشید و دلخوریش را فراموش می کرد . با این

تصور باز هم لبخند بر لبانم جا خوش کرد . تصور دیدن دوباره ی عطا آنقدر

. شیرین بود که هر ناملایمتی را به جان می خریدم





همان شب بعد از شام بود که عمه دوباره سر صحبت را باز کرد و حرف را

. به ازدواج کشید ... به عرفان ... به من

... مادر اینبار تاب نیاورد : عمه جون راستشو بخواین

"تنها راه نجات

دلم فروریخت . نکند مخالفتش را اعلام کند و همه چیز ،

. عطا برایم همه چیز بود "را به هم بزند

خوشبختانه عزت خیلی هوشیار بود فورا حرف را از دهان مادر برداشت :

عمه جان همه ی نگرانی زری از دور بودن راهه ... دلش نمیاد دختر به راه

... دور بده

عمه با همان لحن حق به جانب همیشگی گفت : من که گفتم نمی ذارم این

دوری اونقدر طولانی بشه که اذیت بشید هر لحظه اراده کنی می تونی


romangram.com | @romangram_com