#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_545
پس از رفتن آنها باز هم عمه آرام نداشت و دلداری های حاجی و مادر و
. عرفان هم فایده نداشت
با خودم فکر می کردم چه خوب که قرار نیست من از خانواده ام جدا شوم
.من جای الهام بودم به هیچ قیمتی حاضر نبودم با کسی ازدواج کنم که
مرا از خانواده ام جدا کند . بگذریم از این ازدواجی که فقط برای خاطر
عطا بود و بس ... با یاد آوری اینکه به زودی میبینمش دلم ضعف می رفت
...لبخند نشسته بر لبانم را فروخوردم و چشم به عمه که با غصه قلیان می
. کشید دوختم . ظاهرا حالش بهتر از دقایقی پیش بود و آرامتر شده بود
نگاهم را که دید لبخند کمرنگی زد : دلم می خواد تا هستید تکلیف شمام
.... معلوم بشه و خیالم راحت
مخاطب قرار گرفتن در مورد این موضوع خاص چهره ام را از شرم گلگون
کرد و سر به زیر انداختم . مادر اخم کرد و به خاطر حال عمه حرفی نزد
اما با همان لحن سرد گفت : ببین رها و طاها کجا موندن ؟
برخاستم و بی حرف راه حیاط را در پیش گرفتم . مادر می ترسید
. موافقتم را اعلام کنم و نتواند کاری کند
بچه ها در حال تاب بازی بودند ... گوشه ی بهار خواب جایی که به پلکان
نیم دایره شکل وصل می شد و تا حیاط می رسید نشستم و به ستون
مرمری پیچک زده تکیه دادم ... فکرم به مادر مشغول بود . بیش از آنچه
romangram.com | @romangram_com