#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_544
بود غ
. ترسیدم دودلم کند و باز بنشینم به انتظاری بی فایده و نامعلوم تا بهِکی
دیگر تا به انتهای جشن نفهمیدم چه گذشت ؛ در خودم غرق بودم و
.... روزهایی که در نظرم روشن می آمد اما
خیالت
آبی ست
لیوانِ
!که هر شب بالای سر می گذارم
َپرم،
ِب نداشتنت می
نیمه شب از خوا
جرعه ای می نوشمت،
.آرامم می ɱند و این داستان ادامه دارد
فردای ان روز الهام طی یک مراسم پر از اشک و آه از خانواده اش
خداحافظی کرد و به همراه شوهرش راهی شد . عمه یک دم اشکش بند
نمی آمد ، آنقدر که همه لب به اعتراض گشودند و شاید تنها کسی که او را
درک کرد و پا به پایش اشک ریخت مادر بود . او هم غصه ی عمه و الهام را
. می خورد هم درد مرا به دل داشت
romangram.com | @romangram_com