#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_543

مستقیم نگاهم کرد : امانت داری ... الان این از همه چیز برای من مهمتره ..

... عطا تو رو به من سپرده ... نه برای مواظبت و این حرفا که برای

به میان حرفش آمدم : می دونم مادر اما این خواسته غیر منطقیه

...معلوم نیست تکلیفش چی بشه ... چرا می خواید منم به پای اون بسوزم

؟

... ــ اینقدر معطل مونده بودی که با اولین خواستگار داری خودتو

مادر با من اینطور حرف نمی زد اما آن شب ... خدای من چقدر حالم بد شد

!با ناراحتی از سر میز برخاستم : باشه مامان خانوم .. هر جور راحتی در

موردم فکر کن.. اما من کاری که می دونم به صلاحمه رو انجام می دم .

. شمام بهتره دلت و رضا کنی

به سمت سرویس بهداشتی انتهای سالن رفتم ... آن روزها چه راحت به

گریه می افتادم ... وجودم از غم و انتظار و دلتنگی مثل شیشه شکننده

. شده بود

ریملی که به مژه هایم زده بودم همه ی صورتم را سیاه کرده بود دقایقی

بعد وقتی آرام شدم آبی به صورتم زدم و به سالن بازگشتم . دیگر سر میز

نرفتم . نه که دلگیر شده باشم . تاب ناراحتی غم او را دیگر نداشتم . ممکن

ِر این وصلت بگذرم ... می

ِم چشمانش کاری با من کند که از خی


romangram.com | @romangram_com