#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_542
نگاهم می کرد... حالم از این جهت گرفته بود و حوصله ی هیچ چیز و
. هیچ کس را نداشتم و اگر به اجبار نبود در مراسم شرکت نمی کردم
سر میز با مادر و رها نشسته بودیم ، رضا و طاها با عزت به سالن مردانه
. رفته بودند
دلم پر می زد برای یک نگاه مادر : مامان ؟
. بی محلی از سوی او برایم مثل جان دادن بود
ــ مامان جونم ؟
نیم نگاهی انداخت : چیه ؟
ــ از من ناراحتی ؟
ــ چرا نباشم ؟ من بی وفایی رو یادت ندادم که داری درسشو بهم پس می
. دی ریحان
ریحان ... ریحان گفتنش دلم را لرزاند ، چند وقت بود صدایم نکرده بود ...
ریحان " می شنید
. اگر بود و صدایم می کرد بی شک در پاسخ " جانِ
چه می توانستم بگویم ؟
... ــ مامان من ازت خواهش کردم
سعی کردم دست روی نقطه ضعفش بگذرام : خوشبختی من برات مهمتره
یا ناراحتی عطا ؟
romangram.com | @romangram_com