#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_541
می دانست تصمیمی که بگیرم را عملی خواهم کرد و گرنه تا پیش از آن با
. صحبت های عمه و عزت آنقدر اشفته نشده بود که با حرف من شد
ــ باور کن بهترین تصمیمیه که می شه گرفت ... عطا باید یه جور با این
. موضوع کنار بیاد
اشک که به چشمانش دوید دیگر نماندم... لعنت به من .. لعنت به نداری و
...اشکی که می آمد فرو ریزد را مانع شدم ... حیاط خلوت پشت ساختمان
. جای دنجی بود برای آرام شدن با اشک
عروسی الهام در یک تالار بزرگ برگذار شد . یک جشن مفصل پر از بریز و
بپاش . بهترین تالار و لباس و ارکستر و فیلمبردار و ... هر چه که فکرش را
بکنی ... و چه زیبا بود این عروِس خوشبخت . حسود نبودم اما بادیدنش
حسرت به دلم نشست ، چرا من و عطا نمی توانستیم اینگونه با هم باشیم
؟
لباس های خودم را به تن داشتم کت و دامن مشکی با تاپ قرمز و شال
. حریر سیاه . کفش های پاشنه بلندم نه چندان راحت اما زیبا بود
عمه با همه ی خوشحالیش چشم از من بر نمی داشت مرتب مرا به
فامیلشان معرفی می کرد و به بعضی هم آهسته می گفت نظر دارد
. عروسش باشم
مادر اما از روز گذشته دمغ و دلگیر بود نه با من حرف می زد نه حتی
romangram.com | @romangram_com