#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_540
... عزت موافقم.. این ازدواج می تونه به نفع همه باشه مامان
... ــ ریحانه ! فکر نمی کنی عطا
بغض آمد که مانع شود اما پسش زدم : از زیادی فکر کردن به اون دارم این
... کارو می کنم ... هم برای من خوبه هم برای شما هم
! سر تکان داد ادامه دادم : بیشتر از همه برای او
. حق داشت آن همه استفهام در نگاهش موج بزند و نتواند کاری کند
... ــ همه چی درست میشه مامان .. بهت قول می دم
... نجوا کرد : آخه چجوری ؟ عطا از دست می ره
... ــ مامان خواهش می کنم کوتاه بیا ... به من اعتماد کن
... همیشه اعتماد داشت اما ان لحظه نه
ــ چطور ؟ چطور می خوای کمکش کنی ؟ با ازدواجت با یه مرد دیگه ؟
نمی دونی از غصه تو اون چاردیواری لعنتی می میره ؟ !می خوای دقش
بدی ؟
نمی توانستم دردم را بگویم ... عرفان خواهش کرده بود مهر سکوت به لب
... بزنم تا وقتی که خودش همه را به عطا توضیح دهد
ــ ریحانه ؟
با التماس صدایم کرده بود ... قلبم به درد آمد تاب دیدن ناراحتی اش را
. نداشتم
romangram.com | @romangram_com