#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_539

ِر پریشانم با آن همه نگرانی در نگاهش صریح باشم

سخت بود در مقابل ماد

. ...دلش می شکست اما ناچار بودم

. گفتم : من حرفی ندارم ... اگه قطعی بشه موافقم

نگاه به بهت نشسته ی مادر را تاب نیاوردم بر خاستم و سالن را ترک کردم

و به جمع مهمانان شاد پیوستم... کاش شادی آن ها واقعی باشد نه مثل من

.که لبخند به لب و غم به دل داشتم

ــ ریحانه ؟

غریبه صدا می کرد

مادر بود که مرا در بین جمعیت پیدا کرده و با آن لحنِ

. ...غریب که نه ! نا آشنا .. نامهربان

ــ بله مامان ؟

... ــ بیا اینجا ببینم

به سویش به راه افتادم دستم را گرفت وبا شتاب مرا به دنبال خود کشید

! تا اتاق

در رابست و به چشمانم با نگاهی عاصی دقیق شد : این چه حرفی بود زدی

و آتیش به جونم انداختی ؟

نگاهم شرم داشت از مستقیم نگریستن به چشمانش : برای اولین بار با


romangram.com | @romangram_com