#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_538

گذاشت : ما که دستمون نمی رسه دیه بدیم فقط بتونیم راضیشون کنیم

قصاص نکنن ... این دختر به بخت به این خوبی پشت پا بزنه آخه ؟ همینو

می خوای ؟

مادر پریشان شد : نه ! من این اجازه نمی دم ... من می دونم عطا نفسش

... بنده به نفس ریحانه.. نمی خوام خدای نکرده

عزت خندید : اینطورام که تو می گی نیست ... وقتی تو عمل انجام شده

... قرار بگیره چاره ای جز کوتاه اومدن نداره

!ــ آخه این رسم مردونگیه ؟ وجدانت می ذاره این وصلت سر بگیره ؟

ــ وقتی ببینم ریحانه خوشبخت میشه و به نوایی می رسه و دست مام

اینجا بند میشه چرا که نه ! من همه ی جوانبو می سنجم زری خانوم ، مثه

تو فقط به فکر دل عطا نیستم . به خوشبختی همه مون فکر می کنم ..

اصلا شاید تونستم دِم حاجی رو ببینم.. یه جورایی راضیش کنم دیه رو

... بده اونوقت کم کم پس بدیم

به من نگاه کرد : هاان ؟ بد می گم بابا ؟

. نه ! بد نمی گفت ... همان می گفت که من می خواستم

وقتی سکوتم را نشکستم مادر به رویم دقیق شد : ریحانه ؟ چرا هیچی

نمی گی ؟ نمی گی منتظرش می مونی.. اون بالاخره بر می گرده.. من دلم

! روشنه


romangram.com | @romangram_com