#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_537
شده که بالاتنه ی چسبان با دامن کوتاِه پرچین و کمربند زرین داشت ،
شلوار بندری که تنگ و چسبان به ساق پا که در این قسمت کاملا زر دوزی
شده بود و جلوه ی خیلی زیبایی داشت . باآن لباس های متفاوت لبخند
! برلب های مادر و عزت نشست : چقدر بهت میاد
! رضا هم گفت: آبجی مثه ماه شدی
و رها با خوشحالی به دامنم آویخت : تو هم می خوای عروس بشی ؟
عمه که با ذوق نگاهم می کرد گفت : آره مادر ... چند روز دیگه نوبِت
. آبجیته
اخم های مادر در هم رفت اما هیچ نگفت وچون عمه برای آوردن اسپند و
گرداندن دور سرم رفت گفت : عجیب گیری داده ها .. حالا من چطوری
... بهش بفهمونم که نمی تونم
عزت چایش را هورت کشید : چرا نتونی ؟ پسر به این خوبی ! خانواده دار
... ...اصل و نصب دار
!او به اصل و نصب هم توجه داشت ؟
... ادامه داد : از همه مهمتر پولدار
مادر با همان اخم های در هم گفت : تو واقعا "برادری ؟ نمی دونی عطا
جونش بسته ست به جون این دختر ؟ نمی گی اون تو دق می کنه ؟
باقی مانده ی چایش را لاجرعه سر کشید و فنجان بزرگ را درون سینی
romangram.com | @romangram_com