#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_535

نگاهش را به چشمانم دوخت : خانواده م جز تو رو نمی خوان... منو

! ببخش

! احساسی که سرازیر قلبم کرد خیلی خوب بود

دیگر نماند و به راه افتاد و نگاه مرا با خود برد ... جوانمرد بود ... بی چون

و چرا پذیرفته بودم همه ی حرفهایش را ... به او اعتماد داشتم بی نگرانی

... ..بی دلواپسی

! چه غریب ماندی ای دل

نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ،

نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم

بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی

.نتوان کشید باری





عمه می گفت خیلی دوست داشته که الهام به روش سنتی به خانه ی بخت

برود اما هم الهام هم همسرش مجتبی راضی نبودند و به ازدواج به شیوه


romangram.com | @romangram_com