#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_532

اولین صحبت ها و آشنایی اصلی ما از همون روز شروع شد ... چند بار به

بهونه ی احوالپرسی بهش سر زدم و بیشتر از زندگیش سر در آوردم ، به

خاطر وضعیت مالیش نیاز داشت کار کنه ... یه وقت به خودم اومدم دیدم

از دلم گفتم ... اولمخالف بود اما اونقدر محبت کردم که عشقمو باور کرد

...سال سوم از آشناییمون می گذشت که بهش پیشنهاد ازدواج دادم هنوز

دو دل بود ، به خاطر من .. خانواده م ... دیگه نمی تونستم ازش دور باشم

نمی تونستم نگاه ها ی هرزه ی اطرافشو بهش تحمل کنم بهش گفتم پنهانی

ازدواج می کنیم ... قبول نمی کرد اما خودش هم کم آورد اونقدر بهم

علاقه پیدا کرده بود و از تنهایی و بی کسی خسته شده بود که پذیرفت ..

بدون اطلاع خانواده م ازدواج کردیم پدرم حتی نمی دونست اون دختری

. که خاطرشو می خوام کیه وگرنه دیگه حتما نمی ذاشت اونجا بمونم

به هر حال من و آنسه زندگی شیرینمون رو شروع کردیم و دو سه ماه

. دیگه اولین بچه مون به دنیا میاد

ِس آنسه ی نادیده را درک می کردم . خودم را دیدم و

چقدر خوب احسا

عطای عاشق و عشقی که نمی خواستم اما آمد و همه ی قلب و وجودم را

! گرفت

" حق داشت به ازدواج پنهانی راضی


romangram.com | @romangram_com