#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_531
... نمی کنند
. اخم هایم در هم رفت . خیلی کنجکاو شده بودم
ادامه داد : فهمیدم که یه بار ازدواج کرده و همسرش فوت شده و یک
دختر دو ساله هم داره ... اول خیلی با خودم کلنجار رفتم فراموشش کنم
اما نمی شد خیلی به حضورش دلبسته بودم... احساس می کردم بدون
آنسه زندگیم بی معناست . به معنای واقعی دوستش داشتم و برام عزیز
. بود
... وقتی نتونستم با خودم کنار بیام موضوع رو به خانواده م گفتم
نفسش را بیرون داد : مادرم چنان قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین ...
خلاصه که تو دهنی بدی خوردم . اونا به هیچ چیزی توجه نداشتن جز
اینکه نمی خوان یه بیوه عروسشون بشه ... به علاقه ی من .. به پاکی و
... نجابت آنسه .. به هیچ
باز هم خواستم با دلشون راه بیام ... یک سال دیگه صبر کردم ، هنوز به
آنسه حرفی نزده بودم اما مراقب بودم کسی بهش نزدیک نشه ... خیلی
هواشو داشتم ... تا اینکه یه روز تو فروشگاه حالش بد شد و برای بردنش
به بیمارستان ماشین لازم شد.. داشتم از ناراحتی دیوونه می شدم به
همراه یه خانوم دیگه که همکارش بود به بیمارستان رسوندیمش خدا رو
شکر مشکل مهمی نبود و به خاطر فشار عصبی و کار زیاد ضعف کرده بود
romangram.com | @romangram_com