#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_530
بچه ها در پی هم می دویدند و از ما دور شده بودند ، علی هم رفت و
وقتی عرفان آمد الهه و عارفه که با من مانده بودند لبخندی پرمعنا به روی
هم زدند و خودشان را در بین درختان گم کردندو در نظرشان دو مرغ
.... عاشق ماندند و
یه جوری دلم تنگ میشه برات
محاله بتونی تصور کنی
لبخندش را بی پاسخ گذاشتم : چرا باهاشون این کارو می کنید ؟
حالت چهره اش عوض شد : با اینکه قرار نیست بهت توضیح بدم اما می
گم که بدونی ... هشت سال پیش وقتی بیست سالم بود
... دو سال از عطا بزرگتر بود
تو اولین سفرم به کویت عاشق یه دختر شدم به نام " آِنسه " خیلی زیبا بود
و من اول تحت تاثیر زیباییش قرار گرفتم ... تو فروشگاه پدرم کار می
کردم او هم فروشنده ی فروشگاِه همسایه بود .. هر روز می دیدمش... کم
کم نسبت بهش دقیق تر شدم رفتارش خیلی خانمانه بود ، سنگین و متین
با مشتری ها بر خورد می کرد ... به هیچ کس توجه نشون نمی داد .. سعی
کردم بهش نزدیک بشم و بیشتر بشناسمش ... از اطرافیان هم در موردش
پرس و جو کردم همه ی فکرم این شده بود که باهاش ازدواج کنم ، اما
چیزهایی در موردش شنیدم که حدس زدم خانواده م به هیچ وجه قبول
romangram.com | @romangram_com