#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_529

پس از صرف ناهار الهه ی هجده ساله و عارفه ی شانزده ساله به من

پیوستند ... دختران با محبتی بودند و راحت به دل می نشستند اما

عروسی خواهرشان را

نتوانستم زیاد با آنها ارتباط برقرار کنم . چقدر ذوقِ

داشتند و چقدر به وجود عرفان افتخار می کردند و با چه علاقه ای او را

. به گویش خود " کاکا عرفان " می خواندند و چقدر برایم جالب بود

با وجود آن دو قید استراحت را زدم و به پیشنهادشان برای دیدن از باغِ

پشت ساختمان همراهشان شدم ... رضا و طاها و رها هم با ما همراه شدند

و اندکی بعد علی که جوانی بیست و یک ساله و خجالتی بود هم به ما

. پیوست

زیبایی که پیش رو می دیدم بسیار لطیف بود . با وجود هوای

هوای باغِ

شرجی بندر گرمای هوا توی ذوق نمی زد و می شد بوی دریا را حس کرد ...

. هوا به همراه عطر بهار بوی دریا را هم به مشام می رساند

ساختمانی با نمای سنگی در انتهای باغ پدیدار شد که الله گفت : اینجا برای

. کاکا عرفانه.... وقتی عروس آورد اینجا زندگی می کنه

باز دلم گرفت .. عرفان چرا با آنها آنگونه تا کرده بود ؟ چه امیدهایی که با

! رفتن او در این خانه ی مجلل و زیبا دفن نمی شد


romangram.com | @romangram_com