#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_528

حرف . عرفان اما خوب نقش بازی می کرد .. برایم غذا می کشید و تعارف

... و

ِر عاشق ... ! از

خما

نگاهش اما ... نگاهش فرق داشت با آن نگاِه چشمانِ

نگاهش هیچ حسی نمی گرفتم . هم او حسی روان نمی داشت هم من راه

ِب ریحانه فقط یکبار

های دریافت احساسات را به روی قلبم بسته بودم . قل

... حتی اگر به همان که نباید

! " عاشق می شد"

عمه دیگر مرا عروسم خطاب نکرد ... نمی دانم مراعات مادر را کرد یا به او

ِس راحتی که داشتم کمی هم نگران

برخورده بود به هر حال با همه ی احسا

"چه شیرین بود

بودم نکند نظرش عوض شود ... آن وقت" عطای من ...

ِس مالکیت ... او برای من بود ... همه ی قلبش قلمرو و سیعی بود

این احسا

... برای عشق من


romangram.com | @romangram_com