#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_527
. افته
حاجی هم برخاست و ما را به گرمی و با احترام به سر میز دعوت کردند
...میز ناهار را توصیف کنم ؟ خلاصه کنم بهتر است " ندیده بودم چنین
ِز شاِم مهمانی
ضیافتی ... حتی در خواب ! " میزی که آماده شده بود از می
پیمان در رستوران هم رنگین تر بود . غذاهای سنتی و انواع سالاد که
حتی نامش را نمی دانستیم . با این حال باز هم ندید بدید بازی در
نیاوردیم .. شکم که مهم نبود .. مهم عزِت نفس بود . به جای آن ضیافت
شاهانه نان و ماست هم که بود فرقی نمی کرد . اما از اینکه عمه برای
خاطر ما آن همه تدارک دیده بود حس خوبی گرفتم و حس های بِد قبلی
جایش را به محبت و احترامی دوباره داد ... هرچه بودم قدر نشناس که
! نبودم
. کاش
عزت در کنار مادر با آن همه توجه لبخند بر لبانم نشست "
از دیدنِ
" همیشگی باشد این توجه و احترام
عرفان نشسته بود مقابلم ، یعنی عمه خواست که بنشیند .. بلد نبودم ناز و
ادا در بیاورم و نقش بازی کنم ... خودم بودم . همان ریحانه ی سرد و کم
romangram.com | @romangram_com