#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_526
. عمه جان من هنوز به ریحانه حرفی نزدم —
چشمان عمه به تعجب نشست : این قدر بی اهمیت بود ؟
مادر نگران از اینکه عمه از او دلگیر شود گفت : نه عمه جان .. موضوع این
نیست .. ریحانه فعلا درس داره... نمی خوام به جز درس به چیز دیگه ای
. فکر کنه
عمه اخمهایش در هم بود و لحنش حق به جانب : گفتم که عرفان مخالف
درس خوندن ریحانه نیست ... تا هر جا که دلش می خواد می تونه درس
. بخونه .... حتی دکترا
. حرفهای عمه شیرین بود اما به من ربطی نداشت
مادر گفت : راستش عمه... جدا از این دلم نمیاد دخترمو به راه دور شوهر
... بدم
عمه این بار کلافه شد : ای بابا زری بگو می خوام بهونه بگیرم ... عرفان
تهران هم خونه می گیره هروقت ایران نیست ریحانه تهران بمونه هروقتم
... برگشت ریحانه م بیاد بندر
مادر لب گشود تا باز مخالفت کند ... او هم نمی توانست مستقیم بر زبان
! آورد دلیل مخالفتش را
خدمتکار آمد و اعلام کرد میز آماده ست . عمه در حال برخاستن گفت :
بعدا در موردش حرف می زنیم... بفرمایید که غذا سرد میشه و از دهن می
romangram.com | @romangram_com