#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_524
. چشم الان میام -—
او که رفت آبی به صورتم زدم و شالم را مرتب کردم . با همان چند ساعت
استراحت چهره ام با همه ی غمی که داشت تازه و با طراوت شده بود .
گونه هایم رنگ گرفته بو و چشم هایم می درخشید . با احساس رضایت
از چهره و ظاهرم به سالن رفتم ... صدای گفتگوی حاج محمد تقی و عزت
به راحتی شنیده می شد . باورودم به سالن همه ی نگاه ها به من جلب شد
.سلامم را پاسخ دادند و حاج محمد تقی با خوشرویی خوش آمد گفت .
الهام هنو نیامده بود . در کنار مادر نشستم . عمه هم آمد : گفتم میز رو
. بچینند
کنارم نشست سلامم را پاسخ داد : خوب خوابیدی مادر ؟
. بله ... ممنون ... خیلی خسته بودم -—
نگاهش صورتم را کاوید و نمی دانم چه دید که گفت : از چیزی ناراحتی ؟
. دلیل ناراحتی من فقط یک چیز بود و آن هم ناگفتنی
. سعی کردم ماسک همیشگی را بر چهره بزنم ... خونسردی
چرا فکر می کنید ناراحتم ؟ —
مرموزانه به عمق چشمهایم دقیق شد : نکنه به اجبار اومدی ؟
خنده ام را فرو دادم : مامان به اصرار من حاضر شد بیاد ... من فقط
. خسته م دیشب تو اتوبوس خیلی بهم سخت گذشت
romangram.com | @romangram_com